|
|
|
|
|
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
من زاده ایرانم . از نسل دلیرانم من خرمن آتش را برجان عدو ریزم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:7 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
راضي نمي شوم به جام مرگ تنها کلامی از تو ،شراب زندگی دل خوش که می شود به حیات حکایت سفر و مزه ی تلخ مرگ راضی نمی شوم به این جام تلخ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:5 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
چنانت به فریاد بخوانم
که خواب نگون بخت ترین مرده ها را برآشوبم از دل گورستان خاموش خیال صعود ندارم ، حتی توانش را و آسمان را به تمسخر گرفته ام دمی پایین آی از عرش خدایی ات زبانم به درد فریاد است اندکی دل به شنیدن دار کفایت نمی کند این کویر را قطره ای شبنم از چشم تاریکی که با لمس نور خشکیده خواهد شد گلویم به بغض بسته و مجال بارش نیست بگو ببارد آسمان رحمتت بگو ببارد ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:41 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
--دیشب موقع خواب :
دنیا: مامان من دوباره دارم به قدر کافی خجالت میکشم من: چرا؟! دنیا: آخه گشنمه من: چی بیارم برات عزیزم؟ دنیا: نه ببخشید تشنمه من: خوب آب بخور روی میز آب هست دنیا: (با گریه) نه من: عزیز دلم فقط خوابت میاد دنیا: ---چند روزی هست که مامان به جای من دنیا رو از مهد کودک به خوونه میاره صبح که داشتم میبردمش مهد گفت مامان امروز لطفا خودت بیا دنبالم من: چرا عزیزم؟ دنیا : آخه آرین رابنجی که همیشه تو رو ماچ میکنه دیروز به کیانا گفت مامان دنیا فقط با من دوسته(آرین یه پسر بسیار خوشگله که هر وقت می بینمش میگم آرین بوس خاله کوش اونم همیشه لبم و میبوسه با یه عالمه تف ) حالا تو امروز بیا کیانا ماچت کنه خوشحال بشه انقدر گناه داره کیانا !! من : دنیا : ---- صبح رسیدم اداره خواستم از عابر بانک پول بگیرم دیدم هیچ کارتی توی کیفم نیست فکر کردم شاید افتاده باشه کف ماشین بعنی ارزو کردم افتاده باشه کف ماشین و بعد همه کارهای خوبی رو که این چند روز انجام داده بودم به خدا یاداوری کردم و برگشتم سمت ماشین(دریا جان یادت به خیر) خلاصه انگاری زیاد یاداوری کرده بودم چون هم کارتهایمان را کف ماشین پیدا کردیم هم با کمال تعجب دیدیم که دستبند دنیا هم افتاده انجا !!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:49 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آزار می دهد مرا
درد مبهمی در سینه در این گوشه ی تنگ دلم حوالی جایی که خانه ی توست نخند گوشه ی دلم بی تو زندگانی تهی از زندگی ست و من هیچم مگر دیوانه ای خوش خیال که همه ی امامزاده های جهان را وعده شمعی روشن داده برای آمدن تو خیالم پر از وسوسه آرامش گورستان و رهایی از این همه درد در اغوش خاکی پذیرنده و مهربان! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:45 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چند سال پیش بود اون روزهایی که زندگی هیچ غم و غصه ای نداشت همراه بابا جاده شمال رو می رفتیم به خونه های روستایی ها نگاه می کردم و به بابا گفتم دلم براشون می سوزه خونه هاشون چقدر خالیه (پنجره ها پرده نداشت وخوونه ها خالی بودن ) گفت شاید اینها از تو خوشبخت تر باشند میدونی چقدر دنیاشون و آرزوهاشون کوچیکه؟ اینها راحت تر از تو به خواسته هاشوون میرسند و بیشتر آرامش دارند ... چند روز پیش یه خانمی بچه به بغل ادرس بیمارستان مفید رو پرسید فکر کردم بچه اش مریضه و بیمارستان سر راهم بود گفتم با من بیایید وقتی سوار شد گفت ملاقات یکی از اقوامشان میره از شهرستان اومده بود و خودش هم سنی نداشت گفت شهر ما دخترزود شوهر میکنه شکر خدا شوهرم خوبه بچه هام سلامتند اما منم دلم می خواست درس بخوونم من بچه هام و زود شوهرنمیدم میذارم درس بخوونند و موفق باشند مثل شما! با تعجب نگاهش کردم گفت معلومه که درس خووندین حتما کار هم میکنین!... گفتم مطمئنی اونطوری خوشبخت تر می شند ؟ گفت خوب معلومه مگه شما خوشبخت نیستین ! گفتم چرا! رسیدیم جلوی بیمارستان برام کلی دعا کرد و رفت ...
مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:24 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
نمي گويم نوازش آرام تر بزن به مضراب درد تازيانه چو مي زني در سينه ي تنگ آرام تر كمي، قلب شكسته ام! مهتاب، به سخره ايستاده است خوش باوري هاي تو را ساده دل... چه ساده به خون نشسته اي اي گشاده آستين به بخل غير فرداي محشري اگر كه هست خشم خدايي ات را اي دادگر به آتش دوزخ تقاص مي دهم چه باك كه آتش آشنا و گواراي جان من است و اما تو، يا ارحم الراحمين چگونه پيش چشم خلق جواب دلي را مي دهي كه به سنگ تو شكست! شعر بسیار زیبای سمیرای عزیزم که هزار باره خوانده امش و هربار لذت برده ام |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:31 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا با هم دوست باشیم و حرف بزنیم گیرم نامت را هم حتی نمی دانم پرسیدم اما او چیزی نگفت انقدر با هوش است که جواب سوالی را ندهد و من هم انقدر می فهمم که نمی خواهد بگوید و دیگر هیچ نپرسم و تو یک راز بمانی ،تو اما همه چیز مرا میدانی اسمم کارم ادرسم دفعات هم اغوشیمان را هم حتی ! نه واقعا دلخور نیستم حتی همیشه هم گفته ام که از تو ممنونم که با اینهمه دانسته هیچگاه مزاحمم نشدی هنوز هم ان نیمه شب و ان ماشین تیره پارک شده جلوی در خانه ام را به یاد دارم کار تو بود نگو نه! فقط نفهمیدم چطور به ان سرعت توانستی انهمه اطلاعات شخصی ام را به دست اوری و من بعد از اینهمه مدت هنوز از تو هیچ نمیدانم جز این که زن خوبی بودی فقط ادم او نبودی برعکس من که ادم او بودم اما زنش نبودم با تفاهم کامل جدا شدید و سالها جدا ماندی، طلاق نه! ظاهرا به این یکی راضی نشدی نمیدانم چرا ؟ حالا دخترت بزرگ است و او بیمار مثل همیشه پرمشغله و پر درد من می خواهم انجا باشم تو هم می خواهی مرا می خواهد خودش می گوید اما نمی شود همه می گویند تو را باید بخواهد می بینی همه جا خوش شانس تری اما باهوش نیستی خدا هم بیشتر از من دوستت دارد این را هم میدانم دانستنش نیازی به هوش ندارد ... اینکه چرا خدا برعکس تو مرا دوست ندارد نمی دانم ... من به تو ظلمی نکردم خودت هم میدانی روزی که من امدم سالها از رفتن تو گذشته بود او بود و دخترش که من همیشه ارزوی دیدنش را داشتم و او همیشه گفت باشد و همیشه گفت نشد عزیز دلم ... تو هم عزیز دلش بودی؟ پس چطور بعد از ۱۰ سال رسیدید به تفاهم برای جدایی ؟ پس چطور بعد از ۷ سال راضی نشدی به طلاق ؟ پس چطور به محض امدن من راضی شدی انقدر اذیتش کنی ؟ به او گفتم کار تو نبوده گفتم مادر نمی تواند جان بچه اش را تهدید کند گفت تو میدانی که دخترک چقدر برایش عزیزاست و این کار را میکنی این تنها باری بود که علیه تو حرف زد اما چطور توانستی دخترش برای منهم عزیز بود مثل دختر خودم ... ترسیده بودم اگه به پدر دخترم چیزی می گفتی ؟ پیدا کردن ادرسش برایت مثل اب خوردن بود میدانستم ... راستی بهش نگفتی؟ ... بگذریم دلم برایش تنگ است و حالم خوب نیست راستی باردار هم نیستم نگرانی ات بی مورد است هی قرار بود صادق باشیم تو همه تلفنهایم را می شنوی میدانی که چند روزی دیر شده بود ... دلم می خواست تو را میدیدم می توانستم صورتت را ببوسم او میگفت دخترش شبیه توست پس زیبایی ... من دلم اما یک پسر شبیه او میخواست گفت می شود به شهر دیگری رفت ۹ ماه مرخصی ... اشتباه کردم که قبول نکردم انموقع هنوز از تو و از مریضی خبری نبود از تو چرا از امدنت خبری نبود ... چرا امدی ؟ نه امدن تو ایرادی ندارد برای دخترت عالی ست به او هم گفتم که خیالم راحت می شود از بابت بچه ها گفتم که ارامش ۱ ساعته طفلی را با هیچ خوشبختی ای عوض نمی کنم خصوصا که ان دختر ، دختر او باشد که همیشه در ته ذهنم دخترم صدایش زده ام ... میدانم دختر توست نه من ، فقط بگو چه طور می شود بچه ۳ ساله را با خود نبرد؟ دختر زیبایی شده بلند و زیبا ، عکسش اینطور بود راستی میدانی هیچ عکسی از او ندارم ؟! من هیچی ندارم تنها چند سطر نوشته شده با خودکار روی برگه ای چرک نویس !! تو چی؟ ارزش چیرهایی که از او داری را میدانی؟
خسته شده ام او که نیست هیچ چیز نیست خسته ام تو هم مثل من خسته ای؟ بیا بخوابیم با کودکانمان میگذاری دخترت را ببینم ؟ بوی او را می دهد؟ کلام من ناراحتت میکند؟ ببخش مرا ببخش بابت همه چیز هر چند تقصیری ندارم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:34 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
گرفته نه
غبار آلوده ام کثیف و پوسیده کشتی شکسته نه به گل نشسته ام اسیر و رنجیده پی نوشت : نمیدونم چرا این نوشته قدیمی ام رو دوباره میذارم؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:49 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خوره تنهایی عجین شده با روحم
به جنون می کشاندم حصاری از عشق به یادگار مانده از تو -گرد من دیوانه ای در این حصار با من است که هنوز سر خم می کند تمام هوسهای تو را بی تاب در این دایره می چرخد و جهان بر مدار سر من خسته از این تب و تابم دیوانه را ببر یا رها کن مرا یا بیا و بمان تا برون شود طالعم از مدار نحس خورشید برآید و جهان رها کند مرا
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:5 توسط دیوانه
|
|
||