|
|
|
|
|
سلام عزیزترینم حال من خوب نیست و سردم است خسته ام ،اما خواب از من گریزان است ... کلافی سبز خریده ام این شبها را می بافم تا رها کندم حکایتِ نبودن تو ... می گذرم از یلدای تنهایی به بافتن کلاف و شکافتن روزگارِ ِ غرق در سیاهی که چرا یک نفر از صبح تا شب دروغ می بافد و روزگار دیگران را سیاه و آن دیگری خیال می بافد و برجا نشسته و اینگونه ما مانده ایم در اعماق شب های دروغ، بی چراغ و بی روزن ...و خوابهایمان 4 دیوار سرد ،دمپایی پلاستیکی و لباسهای گشاد یا بدتر از ان گورهای تاریک بی نام و نشان در بهشتی که نامش دراین جهنم ِ روزگار با مسما شده است ... رهایش که میکنم چنان دور می پرد این پرنده خیال که می ترسم راه خانه را گم کند ... بگذار ببافم شاید ارام شود این ذهن خسته تا اندکی دیده بر هم گذارم گیرم که صبح باز کردن پلک هایم به سنگینی جابجا کردن دماوند باشد بی تو زندگی چنان بی معناست که هر صبح از دمیدن خورشید حیران می مانم ... شکایتی نیست امیر من به بودن تو به این سفرهای گاه و بیگاهت سربلندم پس نگو سفرم طولانی شد اگر ... هی امیر... می بینی هنوز هم تکرار نامت بزرگترین خوشبختی من است مراقب خودت باش این اندازه که من منتظر امدنِ توام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 9:31 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ما يه كلاينت داريم تو آفيسمون که من خيلي ازش خوشم مياد، يه خانم 82 ساله که بدون عصا راه ميره، يه کم خميده شده ولي خوب رو پاهاي خودشه و هنوزم که هنوزه خودش رانندگي مي کنه، سالي يک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگي شهر رو بده که مطمئن بشن ميتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود تو آفيس و داشت کمي از خاطراتش مي گفت، يه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه آگوست به دنيا نيومدين ( من و 2 تا از همکارام آگوستي هستيم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط ما مرداديا مثل چي اين دنيا رو سفت چسبيديم و در هر شرايطي باز هم سعي ميکنيم زندگي کنيم ) خلاصه اينکه رسيد به اينجا که آقايي که 4 سال پيش فوت کرده همسر رسميش نبوده واينها 55 سال بدون اينکه ازدواج کنن با هم بودن و يک بچه هم دارن که پزشک متخصص هست و الان آمريکا زندگي مي کنه. اين خانم گفت وقتي که من 18 سالم بود با اين دوستم ( منظورش همون آقايي بود که باهاش زندگي مي کرده ، و تمام مدت با عنوان دوستم خطابش مي کرد و معتقده که ارزش يک دوستي و رفاقت خوب بيشتر از ارزش يک همسري بد هست ) آشنا شدم و اومدم خونه به خواهر بزرگم جريان گفتم، اونموقع پدر بزرگم خونه ما بود و از صحبت هاي ما فهميد که جريان چيه( حالا حساب کنيد که چند سال پيش بوده ) 2-3 روز بعدش برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودت، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم. در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه، يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس پی نوشت: حکایت بالا رو دوستی به من میل زد و چون دوستش داشتم اینجا گذاشتمش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 8:14 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پر ِ پروانه ی خیالِ من مدام گیر می کند به آسمانِ گرفته ی نبودنِ تو آشپزخانه، اتاق ِ خواب یا حمام هر کجای این خانه، آسمانِ نبودنت گسترده ست در میانِ رختهای من همواره، رختِ دلتنگی هست با تمام ِ توانِ خود میشویم به سیاهی ِ این روزها ، لکه ها پابرجاست چرخ چرخ چرخ در میانه ی تشت سرگیجه ! تهوع و سرانجام حس ِ خوبِ رخوت مثل پایانِ هماغوشی یا شب ِ بدمستی تا دوباره ، من و حقارت کلمات و حکایت دلتنگی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:23 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
"همه به پیش به یک صدا جاویدان ایران عزیز ما " ما دلمان تنگ است و حرفمان نمی اید از صبح هم در گوشمان ترانه های انقلابی است که کلی هم حال می کنیم امسال ! رییس عزیزمان هم اولش ناراحت بود و عصبانی بعد ما گفتیم چقدر منتظر یوم الله ۲۲ بهمن هستیم و ایشان هم خوشحال شدند حالا زیر لب زمزمه میکنند ! "فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم آزاد و رها هستیم " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 10:46 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر سلام
به اندازه ی همه بیگانگی هایت این روزها یادت می کنم و به وسعت تمام نگرانی هایت دوستت دارم آنقدر که بعد از اینهمه سال به تو می نویسم فقط چند روز مانده مادر خدا را چه دیده ای تنها مرا ببخش ! که هنوز آن گورهای بی نشان کابوسهای شبانه ی منند مدام تکرار می کنم غمت مباد هنوز پاهایمان به پاست و ریشه هامان سبز در زمین آری همین زمین ِ ناپاکِ آلوده با چکمه های یاغیان که چه آسان دوباره سبز خواهد شد گیرم که بهمن است و سرد نگو این زمستان هم فریبی بیش نیست از پس آن بهار ِ خونبار فریب نیست ، تنها آسمان شرم دارد از بارش بر قلبِ سبز ِ این باغچه ی سرخ ، آنجا که ماههاست دیدگان ما می بارند دوباره نزدیک است ستاره ها از آسمان به زمین می ایند باور کن مادر چندی پیش در یکی از همین روزها ، در میانشان زنی دیدم به سن و سال مادر بزرگ جای سلام ، بوسه بر دستانش زدم به مهر نگاهم کرد و من گریستم از درد که چه بر سرمان آمد ! آن روز ِدیگر هم در بهشت زهرا گریسته بودم از درد روزگارمان را که جهنم کردند بهشتمان می شود بهشت زهرا ! مظلومان ِ کوچکِ من چه آسان سوختند در شقاوتِ جلادان بزرگ پاره های پیکر منند اینان که آرام آرمیده اند در دل خاک باید بروم مادر چشمان ِ نگران تو را می بوسم تاب ماندنم نیست مرا ببخش زمین آزادی چشم انتظار قدم های ماست تنها مرا ببخش...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 14:53 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان و مکان نمی شناسد این دیوانه قد می کشد خیال ِتو با دانه های برنج نفس می کشد تو را با رایحه ی غذا و سر می رود دلتنگی اش با اب ِجوش ِ دیگ هوای اسمان تو را دارد دنباله خیال رو به هر طرف کند به سوی تو می چرخد اینه را که می سابد از غبار نگاه سبز تو دیوانه ترش می کند خانه سبز میشود از تو و نور و اینه خانه پر می شود از تو تو تو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 14:11 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تا بوده گوسفندان را به مسلخ برده اند
همیشه سلاخان پیامبر نبوده اند گاهی حتی گوسفندی پیامبری را رهانده از مرگ گیرم که هیچ پیامبری به هیچ گوسفندی نیاندیشیده تا کنون اما چه بسیار که انکه به مسلخ رفته گوسفند نبوده و انکه سلاخ ، در باور خویش و عده ای گوسفند بی شک پیامبر ! و قربانی اسماعیلی دیگر شاید کجاست دست خدا و معجزه ای به نجات فرزندان وطنم ؟ پی نوشت : این متن رو سطر سطر نوشتم برای درک اسانترش |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 11:23 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم تنگ شده. خیلی هم زیاد. اینقدر که نه دستم به قلم میره نه مغزم فکر کردن و ساختن یادش مونده. انگار مغزم خالی شده. شدم کله پوک! فقط تونستم بگم مسی جونم گریزم از تو نیست. از خویش می گریزم و بی مهری این عهد پریش. دعایم کن برگردم به امیدُ و بیاندیشم به زندگی. به عشق به شعر. مغزمم هنگ کرده دعا کن راه بیافته. می بوسمت با دلی غمگین و لبی سرد. مواظب باش سرما نخوری امیر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 15:27 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر که می روی تار و پود وجودم از درد می پاشد میدانم ندیدن تو حکایت راه نیست اما بی تو ...مانده نه دوباره درمی مانم بر این خاک مسلول ... در گذر روزگاری تلخ تر از زهر که نمی گذرد... روزها به رنگ خاکند و شبها کماکان سیاه و گاهی پرفریاد ... فریادی از سر درد ... شاید زخمی شود بر این تار عنکبوت ریز بافت سی ساله که نفهمیدیم چگونه دور پیکرمان تنیده شد ... خواب هم دیگر راه نجاتم نیست ...خوابهایم به جای اغوش تو پر است از کابوس مرگ ... وحشت مرگ ! اری وحشت مرگ که اغفالمان میکند نه لذت زندگی چونان مردگان ... دلتنگم ! نمی شنود یا سر جایش نیست که از هیچ راهی به او نمی رسم نه از پشت بام خانه و نه از هیچ نردبانی ... ارتفاع حقیر نردبان بهانه است که روزگاری سلاممان را از پشت بام خانه پاسخ میداد خوب و مهربان ... همان جایی که حالا دیگر نیست هر قدر هم که فریاد می کشیم ... دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست نه خدا و نه شیطان ...شاید ان بالا این به جای ان دیگری نشسته که اهمیتی نمی دهد هر قدر می گویم چیز زیادی نمی خواهم قدری آزادی و اندک جایی میان بازوان تو (به قول پناه برای گم شدن شاید)...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 9:46 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
توی ماشین در راه برگشت به خونه:
دنیا : مسی این عکس اقاهه که توی تاشپورتته کیه؟ دوستته؟ من: هان َعكس روي کارت یکی از همکاران اداری که در صورت نیاز دلار سکه و... میاره رو نشونم میده من: دنیا: اهان و من بینوا کلی پیرامون ناصر الدین شاه و ضرب سکه و غیره داشتم اظهار فضل میکردم که دنیا گفت اصلم ولش کن مست ملنگ (این اصلاح رامین بود ) من :میشه نگی مست ملنگ عزیزم ؟ دنیا : خوب بابا رامین وقتی تو نیستی بهت میگه مست ملنگ ببین مسی " مست ملنگ"که بهتره از"خیکيٍ پس قدٍ دماغ گنده " و "ننه" و "موشٍ خراسون" که قبلا بهت میگفت ! من : دنیا : خیله خوب مست ملنگ برو ! عکس دوستت و هم گذاشتم توی تاشپورتت !!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 10:16 توسط دیوانه
|
|
||